1355

 1387

 

 

 

 

 


یک شب بارانی و مه آلود از بیابانی عبور میکردم ، فاصله دور بود ، از آن دوردست ها ، سنگی سخت که نمایی زیبا را برای خود ساخته بود به مانند ایوالهول در جایگاه ابدی اش ، نشسته بود و چون سنگ بود به آنانی که میگذشتند را ، نگاه میکرد. تعجب میکنم ، جبر زمان مرا از آن جاده مه آلود به ناگهان ، نزدیک این سنگ خوش نمای بیابانی تلخ و چندش آور ، رساند. او به من با التماس هوشمندانه نگاهی کرد ، انگار که میخواست سنگ نباشد زیرا سنگ بودن در آن روزها که عبور میکردم مد نبود ولی او سنگ بود. هر چه گفتم نه ، جنس تو،از جنس من نیست تو سنگی ، تو چطور میخواهی مثل من به دوردست ها بروی ؟ من عبور میکنم و او خواهش و تمنا میکند که مرا نجات بده. من هم به فکر فرو میروم . این دفعه اولی است که سنگی از من میخواهد که او را نجات دهم . بعدها یک شب که از آنجا میگذشتم اندکی زیر آن سنگ بزرگ خوابیدم ، لحظه ای چشمانم باز شدند و دیدم او بطور وحشتناک به من مینگرد. با خود می اندیشیدم . مگر من به او چه کرده ام و یا چه شده، که این بنده مفلوک، آنقدر چشم دیدنم را ندارد. حس منطقی چندش آوری تمام وجود را فراگرفت. او سریعا نگاهش را از من دزدید، زیرا به نفعش بود که سنگ نماند ولی سنگی به این سنگینی را چگونه میتوان حرکت داد ؟ به اصرار و خواهش و تمنا، تکه ای از آن را کندم تا قابل حمل کردن شود و به آنجایی که میخواست انداختم . سالها گذشت. یک روز از طرف دیگری برمیگشتیم ، شش سال گذشته بود. آن سنگ را دوباره دیدم ، این بار او مرا ندید زیرا برایش نفعی نداشتم . با خود اندیشیدم ، چرا این سنگ مرا نمی شناسد؟ جوابم را با عقده و افاده ای داد و گفت " من فعلا گرفتار سنگ بودن خویشم " پس او مرا میشناخت . من که به اجبار، در آن لحظه به خیالش از او پایین ترواقع شده بودم ، باز هم سکوت کردم . کمی بعد، ناگهان احساس کردم که او میخواهد بنیادم را بر باد دهد . باز هم حرفی نزدم ولی فکری شده بودم . آخر در من عاطفه ای نسبت به او بود که نمیدانستم از کجا میاید ولی دیدم عاطفه من یکطرفه است زیرا او هنوز تغییر نکرده بود.

"زمان" گفتگو بین ما فرا رسیده بود. او مرا تشویق به خوش اخلاق بودن کرد. گفت: به دیگران که در این بیابان برهوت مثل من و پدرم هنوز سنگ مانده اند احترام بگذار تا به تو و پدرت که مثل آب روایند و میروید احترام بگذارند. همین حرف را در شهر، همه جا از همه دوستانم شنیدم. دیگر خشم من ، من را بالا آورده بود. برگشتم به بیابان و دیدم او سنگی تغییر ناپذیر است. فهمیدم که من با او جنگی ندارم. جنگ بین من و خودم آغاز گشته بود.گستاخی کرد، جواب ندادم، باز هم خوشحال شد، چون سنگ بود.این سنگ به قول خودش" دنیا دیده "با تعصب خود، وجودم را به سخره گرفت. این من بودم که وقتی از او گذشتم و دور شدم تغییرات را حس می کردم.ولی همچنان اگر سنگی بخواهد میشود او را تغییر داد ولی حال که جبرنمیگذرد> مفهومی عمیق در ان نهفته بود.. از انجا زدم به چاک. جایم انجا نبود. بالاخره به شهر رسیدم. رسیدم و به دنبال حرف آن سنگ و فکری که در وجودم بود، رفتم و خود را تجهیز کردم. سلاح خود را عوض کردم، آن سلاح ، زبان گویایی نبود. حال که نرود میخ آهنین بر سنگ ، پس باید میخی بسازم که برود بر سنگ.. من دیگر به خاطر" منافع او" با او دوستی نخواهم کرد. او سنگی معامله گر و کاسب است وحسادتش، مرا به درجه اعلای مبارزه با خود رساند. این سنگ را خدا بر سر راه من قرار داده بود تا بروم و به نفرینی که بر ما کرده بودند، پی ببرم. پس درود بر تو ای سنگ نادان تغییر ناپذیر، زیرا من تغییر کردم و خود را شناختم، عبور کردم و مجهز شدم و پیروزی از آن من شد. سه بار که دعوتم را با زرنگی رد کردی محکوم شدی که تا ابد سنگ بمانی. پس من که زبان رفتن میخ بر سنگ را یاد گرفتم دیگر نیازی به اجرای آن ندیدم و او را رها کردم. من از تمام وجودم میخواستم که تو دیگر سنگ نباشی ولی فهمیدم که این کار از دست من بر نمیآید زیرا سرنوشتی عجیب و هوشمند که متضاد من حرکتی مخالف جهت من را اغاز کرده بود را دیدم. نقطه تلاقی، جاییست که منتظرش هستم.و میدانم که میبینمش......شب دوم آذر ماه زندگی در مفهومی که دیگر از اگاهی میاید،به ناخوداگاه هم خواهد رفت. من به تضادها مینگرم چون انان هوشمندانه به حرکتم پی برده اند. انان ضد من گام بر میدارند و حال که دستشان را خواندم من خود را موازی او نشان خواهم داد.تا ............

 

 

 


 

نوشته شده توسط امیر علی حنانه در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 22:51 موضوع امیر علی حنانه | لینک ثابت