تحقیق:امیرعلی حنانه 

یک فنجان قهوه 24 عدد سیگار 3ساعت گفتگو و کمی تاثر حاصل این دیدار بود.سر بالایی تند و تیز خیابان آبشار ما را به فکر انداخته بود.نکند آدرس منزل او را اشتباه فهمیده ایم؟اما آن ته خیابان آنجا که با سه تا پله میتونی روی خیابان یوسف آباد قرار بگیری ... یکهو صدای پیانو به گوشمان خورد و گفتیم خودش است.وقتی که رفتیم توی خانه اش احساس کردیم زیر پایمان خالیست..هر چه هست دره و کوه و کتل است.پیر زال تهران را دیده بودیم اما آرواره هایش را نه و حنانه از این آرواره ها خیلی خوشش می آمد.

--اینجا یک جور خاصی است افق داره دیدگاه داره یه خورده شبیه رم  و اینجور چیزاست..."

راست میگفت ایتالیا را که ندیده بودیم ولی توی این خورده جا میشد نفس کشید.درست روبروم اما آن ته دره یکی داشت دیدگاه رفیق ما را ضایع میکرد آن هم چه ضایعاتی.آجرها را میگذاشت و میرفت بالا ...تا کجا؟معلوم نبود.

نشانش دادم و گفتم:دارند رم را خراب میکنند.سیگاری به من تعارف کرد و یکی هم خودش زیر لب گذاشت و با حسرت گفت:آ

آخه این مردم زیبایی  ندیده اند تا زشتی و زشت بودن را درک کنند.آخه اینم شد کار که آدمیزاد منظره به این خوبی را به این سهولت بی غواره بکند؟گفتم: نه والا.گفت پس یک چیزی بردار بنویس..خنده ام گرفت از مرتضی حنانه چه میدانستیم؟ هیجی..همانهایی که همه میدانستند و هنوز هم همان را میدانند.مثلا حنانه از پیش قراولان موسیقی ملی ایران است  و...وبیوگرافی او که واضح است.از او همینقدر میدانستیم که او پس از پرویز محمود و گریگورین مدت دو سال سرپرست هنری ارکستر سمفونیک نهران بود و از پایه گذاران این ارکستر به شمار میرفت.پس از سال 1332 دیگر از حنانه خبری نداشتیم ،قفط میدانستیم که  برای ادامه تحصیل به ایتالیا رفته و در کنسرواتوار رم و واتیکان مشغول به تحصیل شده است.اقامت او در ایتالیا 8 سال طول کشید و پس از آن دوباره به تهران آمد و مدتی بیکار گشت.آنقدر که بالاخره کار از رو رفت و خودش آمد دنبالش حنانه شد استاد هنرستان موسیقی و سرپرست ارکستر سمفونیک رادیو.تلویزیون و معاون.شورای موسیقی ملی ایران.از این القاب گذشته چند هفته پیش موفقیتی بزرگ بدست آورد که همه ان حرفها سر این موفقیت اوست.و این برای او حادثه ای بود  و حتی حادثه ای برای بقیه موسیقی کاران و موسیقیدانان.قضیه این بود که :هر سال در ماه جوون آهنگسازان سرارسر دنیا از طرف یونسکو به پاریس دعوت میشوند و سپس در این کنگره نماینده هر مملکتی آثار ضبط شده آهنگسازان معاصر کشورش را به داوران ارائه میدهد و پس از مدتی قضاوت در مورد این آثار به نتیجه میرسند و ده تن از آهنگسازان ممتاز به عنوان هنرمندان برجسته انتخاب شده و آثارشان از رادیوهای کشورهای مختلف پخش میشود.تا اینجایش با ز چندان مهم نیست اما عجیب است که پای کمتر کشوری به این کنگره میرسد.مثلا از آسیا به جز ایران فقط زاپن توانسته بود به این کنگره راه یابد.تازه آلمان شرقی پس از 3 سال کشمکش تازه توانسته بود در کنگره شرکت کند.شرکت ایران در این کنگره باعث اعتراض خیلی از  کشورها شد چنانکه روسای کنگره به ناچار توضیح دادند که موسیقی که از طرف ایران به کنگره ارئه داده شده قابل تحسین است و آریای شیطان از اوراتوریوی حنانه توانست نظر عده زیادی از داوران مزبور را به خود جلب کند و به دنبال همین موفقیت بود که حرفهایمان شروع شد.

رک و راست به او گفتم:برو بچه ها خیلی پشت سرتان حرف میزنند ولی کمتر خوب میگفتند حتی جوری وانمود میکنند که نمیخواهند در مورد شما وارد بحث شوند جرا؟ جواب:نمیدانم مثلا چه میگفتند؟--این دو سه روزه به هر کس که گفتم میروم پیش حنانه چیزی از او تهیه بکنم همه پشت چشم نازک کردند و یک جور حرف زدند.گفتند :حنانه آب دیده داره شنا میکنه همه چیز را فراموش کرده حتی برو بچه ها رو.مگر تو این مملکت چند تا مثل او بود؟مگه اینها چندنفرند که یکی که سوار شد به بقیه اعتنا نمیکند ...یکی مثل ناصحی پس از آنهمه نحصیل و جان کندن حالا پیانو کوک میکنه و نان میخوره یکی هم مثل حنانه.و خلاصه از این حرفها.....اما من راستش آمده بودم که درباره سرو صدای اوراتوریو و کاهایی که در پیش دارید حرف بزنم و نتیجه بگیرم .اما یک چیزی را هم بگویم منم معتقدم که اگر شخصیت . آن مقدار فضایلی را که مجموع آن این روزها بنام انسانیت معروف شده است از یک هنرمند بگیرند دیگر برایش چیزی باقی نمیماند.لابد  فهمیدید چه میخواهم بگویم.همین مسئله صداقت در کار  صداقت در اندیشه و در اثری که یک هنرمند ارائه میدهد.من هم مشتاقم تا غیر از موسیقی مسائل دیگری هم تا حد امکان بین من و شما مورد بحث قرار بگیرد.

چشمانش پر از اشک شد.آن موقع که چوب رهبری را بدست میگیرد به هیولایی میماند اما حالا مثل کودکی آزرده اشک میریزد . زمزمه میکند که: دارند مرا هو میکنند.مرا سر زبانها میاندازند. که چی؟که تنبلی،که بیکاری و عقده ها و غرور خودشان را ارضا کنند.مگر من چه کاره شده ام؟مثلا رئیس ارکستر سمفونیک رادو تلویزون ایران کار بزرگی بود؟آنقدر بزرگ که در حدود حق من نبود؟آیا من از آقایان کمتر بودم؟باشد.بفرمائید جلو.همین دوست عزیزم ناصحی بفرمیاید جلو آهنگ بنویسد.من  پایش را هم میبوسم و چوبدستی را میدهم به دستش که آهنگ خودش را رهبری کند.خودم میروم گوشه ای می ایستم و تماشایش میکنم.اگر نکردم نامردم.آن یکی رفیقمان آقای باغچه بان به او التماس کردم که بیاید و به من کمک بکند.حالا که دیوارها  سوراخ شده و میشود به موسیقی این دیار خدمت کرد آستین ها را بالا بزند. میدانید به من چه گفت:اینطور نمیشود بایستی نامه بنویسی.خیلی رسمی و جدی بنویسی "جناب استاد باغچه بان از آن حضرت خواهش میکنم..." و از این حرفها.گفتم:به تو استاد خطا ب می کنم دستت را هم میبوسم اما از من توقع نداشته باش که به تو جناب بگویم.بله برادر اغلب اینها نه خودشان حال و حوصله کار دارند نه چشم دیدن یک آدم کاری را دارند.میخواهند من هم بروم ور  دلشان بگیرم و بنشینم و از بام تا شام مشروب بخورم و به آنچه که اندوخته ام قانع باشم و گامی پیش نروم.یک متوقف شده سرگردان.

پایان قسمت اول

 [a1]

 [a2]


 

نوشته شده توسط امیر علی حنانه در یکشنبه پنجم تیر 1390 ساعت 4:54 موضوع مرتضی حنانه | لینک ثابت