میخواهم کمی در مورد ماجرای تاسیس ارکستر سمفونیک تهران که در تاریخ موسیقی ایران تاریخ کشورمان، مهم است،کمی بنویسم.به هر حال همه کشورهای جهان که به سوی مترقی شدن گام برمیداشتند ارکستر سمفونیک خود را تاسیس میکردند تا بتوانند موسیقی علمی وجهانی خود را نمایان کنند.فبل از ان باید نگاهی به روحیه وزندگی مرتضی حنانه بیندازیم.....

در هر صورت من از" نوشته های" مرتضی حنانه" ودیدگاه او دران سالها کمی نفل قول می کنم زیرا جالب است نظر او را نیز بدانیم. پس از رفتن "روبیک گریگوریان" اداره کل هنرهای زیبای کشور تشکیل گردید،و اداره کل موسیقی کشور به عهده دکتر مهدی برکشلی که زمانی در همان هنرستان عالی موسیقی به تدریس" اکوستیک " اشتغال داشت واگدارشد،و او اقای بامشاد را که از دیپلمه های هنرستان در زمان علینقی خان وزیری بود را، به سمت ریاست هنرستان عالی موسیقی انتخاب کرد.در ان زمان هر جقدر این پستهای سازمانی بیشتر میشد از ارزشهای هنری هنرستان عالی و موسسات هنری کاسته میشد. انقدر وضع هنرستان موسیقی در هم وبرهم و تاسف اورشده بود که هرگز نمیتوان باور کرد که استادان کمی باقی مانده بودند.به عنوان مثال،غیر از مادام خاراتیان وخانم خسروی وفریدون فرزانه که از معلمین با تجربه بودند دیگر معلمی را که بتوان مورد قبول قرار داد وجود نداشت.تقریبا 90 در صد از معلمین را از بین شاگردانی که بتازگی فارغ التحصیل شده بودند،انتخاب کرده بودند.ارکستر سمفونیک تهران که با انهمه کوشش و بدبختی به صورت ازاد تشکیل یافته بود،بدون رهبرمانده بود.کم کم دیگر جلسات تمرین هم هر بار کنسل میشد و روی هم رفته داشت به دست فراموشی سپرده میشد.در این وضعیت روزنه کوچکی از امید پیدا شده بود.وانهم برگشتن 2 نفر از موسیقیدانانی بود که در سال 1321 برای ادامه تحصیل به ترکیه رفته بودند.1-حسین ناصحی که واقعا موسیقیدان بنامی بود و دیگری ثمین باغچه بان بود.علاوه بر این خانم اولین باغچه بان نیز که همسر اقای باغچه بان بودو از کنسرواتوار استانبول فارغ گشته بود، در هنرستان استخدام شدند.در همین روزها بود که ارکستر هنرستان عالی موسیقی (هنرجویان) به همت اقای ناصحی دوباره پس از سالها فراموشی براه انداخته شد. نمیتوان فراموش کرد.این لحظات لحظه هایی دردناک و تلخی بود، زیرا هنرستان را که به هر صورت میباید نگاه میداشتند ولی" ارکستر سمفونیک تهران" که با همت و تلاش فراوان تشکیل شده بود دیگر حتی اثری از اثارش نمانده بود.در همین لحظات بحرانی" جشن های هزاره ابن سینا" پیش امد، و وزارت فرهنگ و هنر در صدد برگزاری برنامه هایی از قبیل تاتر و کنسرت بود تا بتواند ابروی خود را در مقابل خارجی های دعوت شده ازکشورهای اروپایی حفظ کند.یادم است که انروزهاوضع زندگی من بحرانی تر از هر زمان دیگر عمرم بود.حتی از امروز.زیرا انوقت تکنیک نوشتن اثاری را که امروز تنها دلخوشی من است را نیز نداشتم.بلی گفتم بحرانی بود چون پس از پرویز محمود که مرا از هنرستان که محیط کارم بود دور کرده بود،از طرف "روبیک گریگوریان" دوباره در هنرستان عالی موسیقی به تدریس هارمونی وتئوری موسیقی مشغول شدم.بدینوسیله خودم را سرگرم کردم،و از هر طرف سعی میکردم تا شاید بتوانم برای ادامه تحصیلاتم به اروپا یا امریکا بروم.در این مورد کوشش بسیار نمودم ،حتی کنسرواتوار بروکسل هم پذیرفته شدم.از طرف دیگر هانری برادر روبیک گریگوریان نیزکه در کنسرواتوار بستن تحصیل میکرد برایم دعوتنامه تحصییلی فرستاده بود.ولی هرگز کارم درست نمی شد و نمی توانستم معافی خدمت دریافت کنم.(.داستان خدمت سربازی پدرم داستان بسیار ازار دهنده ای بود،چون در 28 سالگی، البته با درجه ستوان تمام مشغول خدمت شد.)...او میگفت:.درست پس از چند روز که من خدمتم را شروع کرده بودم،اعلان کردند که تمامی مشمولین سال 1301 از خدمت معاف هستند.درست مثل اینکه در سرنوشت من این خدمت اجباری بوده است چون اگر فقط چند روز بعد خودم را معرفی میکردم،از خدمت معاف می شدم. من افسر موسیقی دسته موزیک نظام شدم و قطعات سمفونیک را برای ارکستر نظام تنظیم میکردم و ان را با دسته موزیک تمرین میکردم.دسته موسیقی من با نواختن سمفونی 4 چایکوفسکی در بین 8 دسته موزیک اول شد و برنده گلدان نقره ای گردید.و بالاخره خدمت من به اخر رسید امیر علی:.به نظر من خیلی بد شانسی بزرگی بود.زیرا همه مشمولین 1301 معاف شدند جز پدرم و این برای روان یک هنرمند ضربه بزرگی بود ولی در خواست افریننده مطلق به هیچ وجه نمیتوان دخالت کرد.و این ضربه پدر مرا دچار نوعی جبری نگری خاصی کرد که در اینده با ان جبر تقدیری هر روز را تا شب زندگی موازی میکرد و می گفت:این دترمینیسم بر ضد من و افکارم حرکت متضادی دارد،و نمی خواهد من و اثارم مطرح بشویم.ولی این نگرش، نگاه یک هنرمند بسیار حساس است.عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.پس از اتمام "سربازی عجیب" او در 1331 برای گرفتن پاسپورت اقدام می کند،ولی متاسفانه اداره گذرنامه وثیقه ملکی میخواهدومرتضی هم که ملکی نداشت،این موضوع را با شوهرخواهرش در میان میگذارد و لی پس از تلاش فراوان هیچ یک از فامییل عزیزمان حاضر به کمک به پدرم که میتوانم خود را در ان جایگاه حس کنم،نشدند.حتی پدربزرگ من مهندس محمد حنانه به همه عمه وعموهایم گفته بود که به هیچ وجه چنین کاری را نکنند چون موجبات اوارگی پدرم را فراهم میسازند............پدرم میگفت:ولی من بخوبی میدانستم که انها از اوارگی من چندان هم ناراحت نیستند.موضوع غیر از اینهاست انها میخواستند ملکشان را به خطر نیندازند میگفت:.درهر صورت هر کاری کردم موفق به گرفتن پاسپورت نشدم.این موضوع 10 سال بود که پاپیچ من شده بود وبه هیچ وجه حل شدنی نبود.من هم دیگر همه چیز را به دست سرنوشت سپردم و به فلسفه جبر اعتقاد کامل پیدا کردم و دیگر برای بدست اوردن خواسته های درونی خودم از کوششهای بیهوده پرهیز میکردم.دیگر معتقد شده بودم که انچیزی که باید پیش بیاید پیش می اید و دست من نیست.بخصوص مرگ مصطفی برادر کوچکترم در تصادف با ماشین ،غم انگیزترین و هیجان انگیز ترین واقعه بود که تا کنون در.زندگی من رخ داده بود که مرا در پذیرفتن عقایدم.راسخ تر کرد.با مرگ برادرم و نگرفتن پاسپورت دیگر ماندن من در خانه پدری،امری نامناسب بود.بنابراین به باغ بزرگی که در حدود 4 هزار متر بود و متعلق به یکی از فامیلهای نزدیکمان بود،نقل مکان کردم ودر انجا سکنی گزیدم.این باغ با ان دیوارهای بلند کاهگلیش و با ان وسعت زیادش برایم تنگ و تاریک بود. ادامه دارد. داستان زندگی مرتضی حنانه.نوشته شده توسط امیر علی حنانه.....16 ابان ماه 1387 بقیه این داستان مستند را در وبلاگدیگر من بنامhttp://amiralihannaneh.persianblog.ir.بخوانید.


 

نوشته شده توسط امیر علی حنانه در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 7:35 موضوع مرتضی حنانه | لینک ثابت